من از خواب کدامین ستاره میآیم که اینچنین به بوی دستان تو آغشته ام؟
دستهایت را دوست میدارم آنگاه که در ترنم سبز خواهشی معصوم مرا به خود میخوانند.
در حضور تو شوکت رازی است و در نگاهت برکت آفتاب،
من با تو درنگ میکنم که در تو منزلتی یافته ام تو به گونهای ناباور
در وسعت تمام لحظههای من تکرار میشوی
با چشمانی به رنگ باران و هزاران ستاره در دست در سبزه زاران خلوت خویش روحت را به من
میبخشی و در ازدحام گم میشوی
در چشمان کودک باستانی آنسوی آینه تجربهای مشکوک همانند نوری لرزان کورسو میزند.
آه در تداوم اینهمه سال از چند قرن گذشته ایم از چند آبادی؟
نگاه کن باز چگونه اجساد پوکیده را زندانی کرده اند برای ارواح مقدسی،
که خود راز با هم بودن را نیک میدانند.
در من حلول کن باد اندمهای مرا با خود میبرد در من حلول کن که
هرگز باور نکرده ام، ابدیت را در تقابل دو آینه.

|
+| نوشته شده توسط
راز عشق در دوشنبه سیزدهم مهر 1388
|