تبليغاتX
راز عشق
بدون شرح
 
فرق من و تو: گفتی عاشقمی، گفتم دوستت دارم. گفتی اگه یه روز نبینمت میمیرم، گفتم من فقط ناراحت میشم. گفتی من بجز تو به کسی فکر نمی کنم، گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم. گفتی تا ابد تو قلب منی، گفتم فعلا تو قلبم جا داری. گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم، گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه، من فقط دلم میخواد طرف رو خفه کنم. گفتی ... ، گفتم... . حالا فکر کردی فرق ما این هاست؟ نه! فرق ما اینه که: تو دروغ گفتی، من راستشو
 
 چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی امّا ولی وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی .)) ((چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه امّا مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری .)) ((چقدر سخته گل آرزوها تو توی باغ دیگری ببینی , و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی گل من, باغچه ی نو مبارک .))
|+| نوشته شده توسط راز عشق در پنجشنبه سوم دی 1388  |
 دیوار فاصله
دیوار های فاصله بسیارن

دیوار های من

دیوار های تو

آه که دیوار های تو همه آیینه اند و آیینه های من همه دیوار!

|+| نوشته شده توسط راز عشق در پنجشنبه سوم دی 1388  |
 
زهرا خانم

 

خوب من راز عشقم دیگه!

 

چرا وبت رو نذاشتی بابا به همه ی هم پیوندیهام سر زدم اسم هیشکدومشون

 

زهرا نبود

|+| نوشته شده توسط راز عشق در دوشنبه نهم آذر 1388  |
 یاد تو
تک درخت خاطراتم بر لب ساحل نشست

 

گر چه دورم از نگهت یاد تو در دل نشست

|+| نوشته شده توسط راز عشق در دوشنبه نهم آذر 1388  |
 رسم وفا
آنقدر رسم وفا مرده که ترسم لیلی گر

 

روزی زنده شود یادی ز مجنون نکند

|+| نوشته شده توسط راز عشق در دوشنبه نهم آذر 1388  |
 .......
زندگی عشق است

 

عشق افسانه نیست......

|+| نوشته شده توسط راز عشق در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 مرگ عشق
می رسد روزی که بی من سر کنی  

 


    می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

 


می رسد روزی که تنها در کنار قبر من  

 


  نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

 

|+| نوشته شده توسط راز عشق در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388  |
 سلفون!
از وقتی بزرگ شده ام سعی کردم روی همه چیز سلفون بکشم!

کاش می شد روی عشق تو هم سلفون می کشیدم تا گرد ریا نگیرد....  .

|+| نوشته شده توسط راز عشق در سه شنبه چهاردهم مهر 1388  |
 بوی تو
من از خواب کدامین ستاره می‌آیم که اینچنین به بوی دستان تو آغشته ام؟

 دستهایت را دوست می‌دارم آنگاه که در ترنم سبز خواهشی معصوم مرا به خود می‌خوانند.

 در حضور تو شوکت رازی است و در نگاهت برکت آفتاب،

من با تو درنگ می‌کنم که در تو منزلتی یافته ام تو به گونه‌ای ناباور

 در وسعت تمام لحظه‌های من تکرار می‌شوی

با چشمانی به رنگ باران و هزاران ستاره در دست در سبزه زاران خلوت خویش روحت را به من

می‌بخشی و در ازدحام گم می‌شوی

در چشمان کودک باستانی آنسوی آینه تجربه‌ای مشکوک همانند نوری لرزان کورسو می‌زند.

 آه در تداوم اینهمه سال از چند قرن گذشته ایم از چند آبادی؟

 نگاه کن باز چگونه اجساد پوکیده را زندانی کرده اند برای ارواح مقدسی،

 که خود راز با هم بودن را نیک می‌دانند.

در من حلول کن باد اندمهای مرا با خود می‌برد در من حلول کن که

 هرگز باور نکرده ام، ابدیت را در تقابل دو آینه.

|+| نوشته شده توسط راز عشق در دوشنبه سیزدهم مهر 1388  |
 برای تو
شرابی ناب از مستی یار برای تو

 تقویمی زیبا از رخ نگار برای تو

تا ماه تابان اینه دارد بر سحر جمالش غمزه ای از خال دلدار برای تو

 گر خورشید ملول گردد از حسن کمالش حدیثی از سایه سروناز برای تو

چون اسمان نظر کرده بر دیده خمارش خراباتی از چشمان دلنواز برای تو

 زان افتاب که ارمیده بر نیستان قلمش اسراری از لوح خوبان برای تو

اواز هزار و نرگسان سرمست هجرانی به رنگ وصال برای تو

 ارام و خواب محرمان شیدا اتشی از عشق معمار برای تو

|+| نوشته شده توسط راز عشق در دوشنبه سیزدهم مهر 1388  |
 
 
بالا